میقات

***قُل إنَّ الأولینَ وَ الأخَرینَ لَمَجمُوعُونَ إلی مِیقَاتِ یَومٍ مَعلُومٍ***

میقات

***قُل إنَّ الأولینَ وَ الأخَرینَ لَمَجمُوعُونَ إلی مِیقَاتِ یَومٍ مَعلُومٍ***

کانون علمی و فرهنگی مسجد امیر المؤمنین شهرک آزادگان فاز 3

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۱ فروردين ۹۴، ۱۳:۴۹ - علی حاجی عرب
    باریک

خوبی ها و بدی ها

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۳:۰۴ ب.ظ

همهه‏ی آنهایی که آمادگی داشتند، به ردیف سمت راست مجلس نشستند.

 نفر اول با اجازه‏ی حاج آقا شروع به قرائت کرد.

 نفر اول. به نام خدا: امام علی علیه السلام می‏فرماید: خوبی کردن و کمک به ستم دیده و میهمان نوازی، ابزار سروری است.[1]

حاج آقا: خوب بچه‏ها، می‏دانید که ستم دیده کیست؟ یعنی کسی که مورد ظلم و ستم قرار گرفته باشد، مثل چه کسی؟

 منصوری گفت: آقا اجازه؟ مثل فلسطینی‏ها

 حاج آقا: درست است. اما گاهی ظلم و جور اجتماعی و گروهی است که از دست یک نفر کمک زیادی ساخته نیست و باید با گروهی که دارند به آنها کمک می‏کنند، همراهی کند. اما گاهی ستم، فردی است، مانند زنی که بی‏گناه از طرف شوهرش مورد آزار و اذیت قرار بگیرد یا کسی در مقابل آدم ضعیفی گردن کشی کند.

 مثلاً: همین آقا پسری که توی کوچه‏ی پشت مسجد است.

 انتظاری گفت: آقا اجازه؟ جمشید خله...

حاج آقا: نه! نشد، منظور من همین است، این کار درباره‏ی جمشید یک ستم است که بگویید، جمشید خله.

 دیگر نباید کسی این حرف را بزند، شماها باید به دیگران هم بفهمانید که این حرف درستی نیست.

 اگر کسی از ادامه‏ی این گفتار ناشایست جلوگیری کند، به جمشیدی که ستم دیده به حساب می‏آید کمک کرده است.

 نفر دوم. به نام خدا: امام علی علیه السلام می‏فرماید: خوبی کردن، اندوخته‏ی ابدی است. (یعنی همیشه ماندگار است یا ذخیره‏ی روز قیامت است که همیشگی و جاویدان می‏باشد).[2]

حاج آقا: احسنت، یعنی مثل همین قلک‏های خودمان که پول داخلش می‏ریزیم و نگهداری می‏کنیم تا روز مبادا مورد استفاده قرار گیرد.

 دیده‏اید که لحظه‏ی شکستن فلک سرشار از هیجان و حیرت است. با تعجب می‏بینید که مقدار زیادی پول جمع شده است.

 حضرت می‏فرمایند: خوبی کردن، مانند همین قلک، اندوخته می‏شود، تا روزی که قیامت فرا برسد.

 آن وقت، ارزش قلک خوبی‏ها مشخص خواهد شد.

 آن قدر از گناهان ما از بین می‏برد که از حساب خارج است.

 بگونه‏ای که گرما، یخ را آب می‏کند و به جای آن ثواب گیرمان خواهد آمد.

 البته این پاداش‏ها در مقابل خوبی‏هایی است که برای خدا و به خاطر خدا انجام شود.

 نفر سوم. به نام خدا: امام حسین علیه السلام می‏فرماید: بدانید که خوبی کردن ستایش به بار می‏آورد و پاداش در پی دارد. اگر خوبی را به صورت مردی ببینید، هر آینه نیکو و چشم نواز و برتر از همه‏ی جهانیان خواهید دید، و اگر را ببینید آن را ناهنجار و زشت و بد منظر، که دل‏ها از آن می‏گریزد و چشم‏ها به رویش بسته می‏شود خواهید دید.[3]

حاج آقا: آفرین، طبق فرمایش امام حسین علیه السلام ، خوبی انسان را به صورتی زیبا و چشم نواز می‏آراید.

البته، زیبایی واقعی، به طوری که اعمال و رفتار خوب مانند نوری تمام وجودش را پوشش می‏دهد و جلوه‏گر می‏سازد. و این موجب می‏شود که زشتی‏ها و بدی‏هایش تحت الشعاع قرار گیرند. اگر چنانچه طاووس را دیده باشید، مشاهده کرده‏اید که پرهایش را به حالت چتری زیبا و رنگارنگ جلوه‏گر می‏سازد و بیننده محو تماشای آن حالت زیبای طاووس می‏شود و به جاهای دیگر آن نگاه نمی‏کند. چون زیبایی پرها به قدری جذاب است که بیننده را میخکوب تماشا می‏سازد.

 نفر چهارم. به نام خدا: امام علی علیه السلام می‏فرماید: با میراندن (و فراموش کردن) احساس خود، آن را زنده گردان.[4]

و باز آن حضرت می‏فرماید: هرگاه به تو خوبی شد، آن را یاد آوری کنی و هرگاه تو خوبی کردی، آن را از یاد ببر.[5]

حاج آقا: احسن، بچه‏ها حتماً فهمیدید که منظور از این دو فرمایش چیست؟

 یعنی اینکه، هرگاه کار خوبی که انجام دادی، لازم نیست و درست نیست که به طرف یادآوری کنی.

 بچه‏های کوچک را دیده‏اید که به یکدیگر، شکلات، بستنی و... می‏دهند یک روز که آن دهنده‏ی شکلات یا بستنی و... خودش نیاز به کمک پیدا می‏کند و یا دعوایشان می‏شود، بلافاصله آن چیزی را که داده بود یادآوری می‏کند و می‏گوید: یادت هست آن روز یک شکلات به تو دادم؟ حالا که دعوایم کردی، آن شکلاتم را پس بده.

 این رفتار بین بزرگسالان بسیار زننده و زشت است.

 همین آقا سید رسول شهر شما.

 این مرد بزرگوار و نیکوکار، تا آنجایی که من خبر دارم، حالا که حدود هشتاد سال دارد، قریب به هفتاد سالش را در خدمت مردم این شهر بوده و همه جوره فعالیت داشته است.

 به داد ستم دیده‏ها رسیده، به عده‏ی زیادی پول قرض الحسنه داده، برای دخترهای دم بخت نیازمند، جهیزیه فراهم کرده و از همه مهمتر که خود شما هم از آن بهره‏مند شده‏اید، همین کتابخانه را ساخته و برای استفاده‏ی عموم آماده کرده است.

 متدین، مردم دار، انقلابی و ولایی است. دیگر چه انتظاری از یک نفر آدم پیر و خسته وجود دارد.

 آن مردم توشه‏ی بزرگی برای آخرت خودش فراهم ساخته است.

 نفر پنجم. به نام خدا: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: هر کس نابینایی را در دشتی چهر قدم راه برد، اگر همه‏ی زمین پر از طلا گردد (و به او داده شود)، به اندازه‏ی سوزنی پاداش این کار او داده نشده است چنانچه او را از خطری که بر سر راهش قرار داشته باشد، بگذراند، روز قیامت این کار در ترازوی حسنات صد هزار بار بزرگتر از دنیاست.[6]

حاج آقا: فکر نکنید که حتماً باید نابینایی پیدا شود و خطری هم او را تهدید کند تا ما از خطر عبورش دهیم. این یک مثال از راه‏های خوبی کردن است. برای این است که ما ارزش و مقدار و اهمیت این کار را بفهمیم.

 آقای مبصر: مثل اینکه خوبی‏ها و بدی‏ها از هم جدا نشسته‏اند! یا جور دیگری است.

 تا به حال همه‏ی مطالب در رابطه با خوبی‏ها بود، پس کی نوبت بدی‏ها می‏شود؟

 مبصر: آقا اجازه؟ فقط یک نفر از خوبی‏ها باقی مانده، بعد از آن نوبت بدی‏ها خواهد شد.

 نفر ششم. به نام خدا: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: هر کس در کنار راه سر پناهی برای رهگذران بسازد، خداوند در روز قیامت او را سوار بر شتر اصیل از مروارید محشور فرماید. در حالی که چهره‏اش برای بهشتیان نور افشانی می‏کند.[7]

حاج آقا: بارک الله این آخری چقدر نورانی بود.

 آری به راستی که عملی بهتر و بالاتر از دستگیری از یک نیازمند، یا رفع مشکل یک گرفتار و امثال آن‏ها نیست.

 فکر می‏کنم، حالا دیگر نوبت به قرائت مطالبی درباره‏ی بدی‏ها رسیده.

 نفر هفتم. به نام خدا: امام علی علیه السلام می‏فرماید: خدای سبحان کتابی راهنما فرستاد و در آن خوب و بد را روشن ساخت.

 پس راه خوبی را پیش گیرید تا هدایت شوید و از کوره راه بدی دوری جویید تا به مقصد برسید.[8]

حاج آقا: پس امام علی علیه السلام ما را به قرآن رهنمون شده و می‏فرماید: در کلام خدا، به خوبی کارهای خوب و بد بیان شده و راه و چاه شناسانده. بر شماست که راه درست و انجام کارهای خوب و شایسته را به گمراهی و انجام کارهای زشت و ناشایست، ترجیح دهید تا هدایت شوید.

 نفر هشتم. به نام خدا: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: دو کار است که هیچ خوبی بالاتر از آن دو نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به بندگان خدا و دو کار است، که بالاتر از آن دو بدی وجود ندارد: شرک ورزیدن به خدا و گزند رساندن به بندگان خدا.[9]

حاج آقا: احسنت، این حدیث، هم خوبی‏ها بود و هم بدی‏ها. اما به راستی که اگر فقط همین حدیث را چراغ راه قرار دهی، اگراهل فهم باشیم، کفایت می‏کند. چقدر زیباست! ایمان به خداوند سبحان در کنار سود رساندن به بندگان او و یا شرک ورزیدن به خداوند قادر و توانا، همسنگ با گزند رساندن به بنده‏های او.

 بچه‏ها می‏بینید، کار و عمل خوب، رفتار شایسته، گفتار نیکو، دستگیری از نیازمند و... چقدر مهم و ویژه است.

 آن وقت صدمه زدن، نادرستی، درشت خویی، ستم و... تا چه حدی پست و حقیرند که در کنار شرک به خدا قرار گرفته‏اند! الله اکبر! الله اکبر! خوب، نفر آخر از دست چپ، ردیف وسط: شما دیروز هم نخواندی، اگر مطلبی نوشته‏ای بخوان.

 نفر نهم. بله آقا نوشته‏ام: به نام خدا: امام باقر علیه السلام می‏فرماید: خداوند برای بدی قفل‏هایی نهاده و کلید همه‏ی این قفل‏ها را شراب قرار داده است و دروغ بدتر از شراب است.[10]

حاج آقا: آفرین، ملاحضه فرمودید که بدی آن قدر بد است که قفل شده و در بسته باشد چون بوی بد و متعفنش، مؤمنین را آزار می‏دهد. بدی را قفل می‏کند و شراب را که نجس و مستی آور است، کلید آن قرار می‏دهد. اگر با کلید شراب باز نشد، آن وقت با کلید دروغ باز می‏کند.

 نقی: آقا اجازه؟ عروس پسر عموی حسن محمودی بود...

 حاج آقا: فهمیدم. نه عزیزم نگو.

 بگذار قفل آن بسته باشد. از شراب که بگذریم به دروغ می‏رسیم. این کلمه‏ی دروغ، متأسفانه خیلی با بعضی از ماها مأنوس است. دروغ آن قدر گناه بزرگی است که بالاتر از شراب قرار گرفته قضیه‏ی چوپان دروغگو را شنیده‏اید؟ حالا او مرض دروغ گفتن گرفته بود.

 ولی خدای ناکرده اگر مسلمانی از روی عمو دروغ بگوید، خودتان دیگر حساب کنید که تا چه حد از نظر شخصیت انسانی و اسلامی تحقیر می‏شود.

 نفر دهم. به نام خدا: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: برای انجام کار خوب خود را به رنج افکنید و در این راه با نفس‏هایتان بستیزید، زیرا انسان بر بدی سرشته شده است.[11]

حاج آقا: فرمایش پیامبر اعظیم الشأن ما این است که نفس انسان گرایش دارد به بدی.

 نفسش می‏خواهد کار ناشایست انجام دهد، دوست دارد دروغ بگوید، تا دیگران به او توجه کنند.

 دوست دارد سیگار بکشد و صدها مورد دیگر.

 بهمین جهت می‏فرماید: با نفسهای خود بستیزید، مبارزه کنید. مبارزه با نفس، جهاد اکبر است.

 این جوانهای رعنا و شایسته ی ما با تمام وجود، مردانه و جانانه، با دشمن خونخوار می‏جنگند و شهید یا مجروح می‏شوند به اسارت گرفته می‏شوند و یا مفقود الاثر می‏گردند.

 این همه ایثار و از جان گذشتگی: اما همین ایثار با آن همه عظمت و بزرگی که دارد در مقابل مبارزه با نفس، جهاد اصغر به حساب می‏آید.

 پس باید مواظب اعملا ریز و درشت خودمان باشیم.

نفر آخر، بنام خدا: امام علی علیه السلام می‏فرماید: نفس خود را به پذیرش فضایل مجبور کن، زیرا رذیلت‏ها در نهاد تو سرشته شد است.[12]

حاج آقا: آفرین، به نظر می‏رسد که وقت تمام شده، آقای مبصر: اوراق را جمع کنید و به من بدهید.

 خوب بچه‏ها، امیدوارم پیوسته موفق و مؤید باشید و از این جلسات بهره ی لازم را ببرید. انشاءالله

 راستی برای جلسه ی فردا، موضوع مورد بحثمان «عبادت» خواهد بود.

 حاج آقا خداحافظی کرد و از مسجد خارج شد.

 منهم همراه داود برای خرید نان کلوچه ی خاشخاشی به نانوایی رفتم.

 آنقدر نانوایی شلوغ بود که تا وسطهای اذان مغرب معطل شدیم.

 اما بالاخره نانها را گرفتیم و با عجله به طرف خانه هایمان رفتیم.

***

بعد از آنکه آدم روزه‏دار افطار کند، طوری سنگین می‏شود که انگار یک هندوانه بغل کرده است.

 اما من سعی می‏کردم، افطار سبک بخورم.

 اگر تا آخر شب گرسنه می‏شدم، بعد از مسجد یکی دو لقمه‏ی دیگر می‏خوردم. اگر هم گرسنه نمی‏شدم، با همان افطار سبک سر می‏کردم.

آن شب، بخاطر اینکه فردایش امتحان داشتیم، به مسجد نرفتم و در خانه ماندم تا درس بخوانم.

 امتحان فردا علوم بود.

 البته من و دو دوست خوبم، عادت نداشتیم، درس یک سال تحصیلی را انبار کنیم تا شب امتحان.

 اگر در ضمن سال تحصیلی درسهایمان را بموقع نمی‏خواندیم، شب امتحان مساوی بود یا اضطراب و نگرانی و خودکشون.

 ما سعی می‏کردیم، همان وقت تدریس توسط دبیر محترم با توجه کافی درس را دریافت کنیم.

 بهمین جهت شب امتحان، فقط یک مرور و یادآوری برایمان کافی بود. تعدادی از همکلاسیهایمان شب امتحان دچار اضطراب و دلهره شدید می‏شدند، علت هم معلوم بود.

 آنها در طول سال تحصیلی بی توجهی کرده بودند و دیگر فرصتی برای جبران گذشته نداشتند.

 آن شب پس از اینکه کتاب علوم و سئوالات مهم را مرور کردم به اتاقم رفتم و خوابیدم.

 هنگام سحری بیدارم کردند و بعد از خوردن سحری و نماز از پدرم خواهش کردم که ساعت هفت صبح برای شرکت در امتحان بیدارم کند.

 پدرم بعد از سحری نمی‏خوابید و به حیوانهایی که از گاو و گوسفند داشتیم رسیدگی می‏کرد.

 ساعت هفت بیدارم کردند و برای امتحان به مدرسه رفتم.

 سالن امتحان که همان راهرو مدرسه بود. پر از صندلی و نیمکت شده بود. روی هر نیمکت دو تا تکه کاغذ چسبانده بودند و روی هر کدام شماره‏ای برای هر دانش‏آموز نوشت بودند.

 شماره ی من 101، شماره ی امیر 84 و شماره ی داود 29 بود.

 نیمکت هر سه تومان از یکدیگر دور بود.

 ولی هیچ اشکالی نداشت، ما که نمی‏خواستیم تقلب کنیم.

 امتحان تمام شد. چقدر آسان بود.

هر کسی برای خودش نمره‏ای پیش فرض می‏کرد.

 یکی می‏گفت: من هیجده می‏گیرم.

 دیگری می‏گفت: من یک صفر گنده می‏گیرم که سمت چیش دو نوشته شده. آن دیگری می‏گفت: خاک برسرم، من خیلی زیاد بشم دوازده! ده

 پشت سری می‏گفت: خوش بحالتون من که نمره‏ام یک رقمی است.

 ما سه نفر چون وضع درسی مان خوب بود، همیشه بعد از امتحان با سیل سئوالات بچه‏ها مواجه می‏شدیم.

 هنوز داخل سالن عده‏ای از دانش‏آموزان مشغول امتحان بودند.

 بهمین جهت درب مدرسه بسته بود.

 نه کسی می‏توانست وارد شود و نه خارج گردد.

 البته در مدرسه‏ی ابتدایی که بودیم، از این خبرها نبود.

 سرایدار مدرسه، در حالیکه سینی استکانها را مانند دفتر نمره زیر بغلش زده بود، با اشاره‏ی دست ما را که پای دیوار نشسته بودیم صدا کرد. نزدیک‏تر رفتیم.

 سرایدار پرسید: مرتضی حسن خانی کدام یکی از شماهاست؟

 و جواب دادم و پرسیدم: با  حسن خانی چکار داری؟

 گفت: آقای مدیر کارت دارد، برو توی دفتر، خودت می‏فهمی.

 آن سالها هیچ دانش آموزی جرأت نمی‏کرد به دفتر مدرسه برود.

 مگر اینکه یا برای ثبت نام باشد و یا اینکه احضارش کرده باشند.

 اصلاً دوستی و رفاقتی بین دانش‏آموزان و کادر مدرسه وجود نداشت.

 دفتر مدرسه در نظر ما از دفتر ساواک زمان شاه هم ترسناک‏تر بود. نه اینکه خدای نکرده آنها بد باشند و یا ظلم کنند! نه، ما زیادی می‏ترسیدیم و علت ترس هم نبود ارتباط و عدم آگاهی از حقوق همدیگر بود. آدم وقتی در محیط احساس

غربت بکند، خود بخود می‏ترسد.

 بالاخره با نگرانی و دلهره خودم را به دم دفتر رساندم.

 در زدم!!

 آقای مدیر گفت: بیا تو!!

 داخل که شدم، همان دم در خشکم زد.

 آقای مدیر تنها نبود، چند نفر از دبیرها هم در دفتر نشسته بودند.

 آقای مدیر هم گوشه‏ای از دفتر، پشت یک میز بزرگ نشسته بود.

 خداحفظش کند، شکر خدا هنوز زنده است، ولی حسابی پیر شده وقتی مدیر ما بود، شخصیت مصمم و پرهیبتی داشت.

 با انگشت دست اشاره کرد که جلوتر بروم!!

 منهم تا نزدیکی میزش رفتم!!

 سلام کردم!!

 آقای مدیر بعد از جواب سلام گفت: مرتضی تویی؟!

 گفتم: بله!!

 مدیر: مرتضی حسن خانی!!

 گفتم: بله!!

 مدیر: بنشین ببینم!!

 آنوقت رو کرد به دبیرهای حاضر و گفت: اینهم مرتضی حسن خانی که تعریفش را می‏کردم.

 همه ی حاضرین، سرهایشان را بعنوان تأیید حرف مدیر تکان دادند.

 گفتم: آقا اجازه؟ چی شده؟!

مدیر: آفرین! من همیشه دنبال بچه‏های زرنگ و چابک هستم. واقعاً با دیدن شماها، افتخار می‏کنم که در مدرسه ی ما نوجوانانی مثل تو هستند.

 مثل اینکه تو هنوز منظور مرا نفمیده‏ای؟!

 گفتم: نه آقا!! از مجا باید بفهمم؟!

 مدیر: همین کلاس یا جلسه ی بعد از ظهرها را که در مسجد تشکیل می‏شود می‏گویم!!

 من تو دلم فکر کردم که شاید این کار ما به  روند کار آموزش و امتحان مدرسه لطمه زده است.

 با ترس گفتم: بله آقا!! ولی... ولی...!!

 مدیر: ولی ندارد، کار خوب، کار خوب است!

 گفتم: نه آقا! منظورم این است که مبصر کلاس امیر گودرزی است.مدیر: ولی تو گرداننده ی اصلی هستی، آنها هم در این کار به تو کمک می‏کنند. این افتخار نصیب تو شده.

 باز هم دبیرهای حاضر، سر تکان دادند که فرمایش آقای مدیر را تأیید کرده باشند.

 جو سئوال مجواب در دفتر مدرسه، آنهم بین دبیرها و در مقابل مدیر، طوری بود که من هنوز نفهمیده بودم که ما کار بدی کرده‏ایم یا کار خوب؟!

 مدیر: آفرین بر شما و دوستانتان.

 شماها توانستید از حضور روحانی محترم در این ماه مبارک در قالب تشکیل جلسه بهره‏ی بیشتر ببرید.

 این جلسات مسجد خیلی می‏تواند برایتان مفید و پرثمر باشد.

 خوب، بگو ببینم: تا بحال چه چیزهایی یاد گرفته‏اید؟

 گفتم: هر جسله راجع به یک موضوع جدید صحبت می‏شود.

 مثلاً امروز قرار است در رابطه با «عبادت» هر چه می‏توانیم، تحقیق کنیم و از توی کتابها در رابطه با موضوع مورد بحث مطلب پیدا کنیم.

مدیر: درست! اما کتاب از کجا می‏آورید؟

 گفتم: از کتابخانه ی آقا سید رسول استفاده می‏کنیم.

 مدیر: کتابخانه ی مسجد چی؟

 گفتم: کتابخانه ی مسجد متأسفانه فقط قرآن و مفاتیح است.

 مدیر: خوبه! ما هم یک کتابخانه داریم. از امروز با مسئولیت تو، همه ی اعضای جلسه، می‏توانند از کتابها موجود در کتابخانه ی مدرسه استفاده کنند.

 راستش منهم دلم می‏خواهد، به نوعی در این کار علمی زیبا و خداپسندانه شرکت کرده باشم.

 امیدوارم ما هم حداقل یکروز توفیق حضور در آن جلسه را پیدا کنیم. البته همراه دبیرهای محترم. ما هم نیاز داریم که در این ماه مبارک از موفقیت پیش آمده بهره‏مند شویم.

 حالا شما، آقای حسن خانی برو و هر وقت خواستید بیایید دفتر تا کلید کتابخانه را بدهم به شما و با نام خدا شروع کنید.

 یکی از دبیرها گفت: آقای مدیر! چرا همین الان کلید را نمی‏دهید؟

 آقای مدیر بلافاصله از کشو میزش کلید کتابخانه را که داخل یک قوطی بود پیدا کرد و گفت: اینهم کلید، ببینم چکار می‏کنید؟ سلامت

 من از جایم برخواستم و کلید را گرفتم و ضمن ادای احترام از دفتر خارج شدم. از دشت دلهره و خجالت، پیراهنم خیس عرق شده بود.

 تا از دفتر بیرون  آمدم، امیر و داود و عده‏ای از بچه‏ها دوره‏ام کردند.

 هی سئوال می‏کردند که چی شده بود؟

 منهم ضمن توضیح ماجرای دفتر رفتنم، با نشان دادن کلید، می‏خواستم، گفته‏های خودم را به تأیید برسانم.

 داود گفت: مرتضی، بیایید همین الان به کتابخانه برویم و در ربطه با «عبادت» مطلب بنویسیم.

من و بقیه ی بچه‏ها قبول کردیم و همه با هم به کتابخانه رفتیم.

 کتابخانه بسیار شیک و مرتب بود.

 با وجود اینکه همه ی آن کتابها و میز و صندلی‏ها متعلق به دانش‏آموزان بود. ولی نه تنها من، بلکه هیچ کدام از بچه‏ها تا آنوقت، حتی وارد کتابخانه هم نشده بودند. چه رسد به اینکه کتابی هم مطالعه کرده باشند. از بچه‏های حاضر خواستم، چنانچه هر کدامشان عضو جلسه‏ی مسجد نیستند، همانجا پیش امیر گودرزی ثبت نام کنند.

 به آنها گفتم که اگر ثبت نام نکنند، حق استفاده از کتابخانه‏ی مدرسه را ندارند.

 وقتی من حرف می‏زدم، داود داشت لیست کتاب‏ها را مطالعه می‏کرد و با کتاب‏ها ور می‏رفت. به محض اینکه صحبتم تمام شد، گفت: مرتضی! این کتاب‏ها، به غیر از چند تا جزوه اصلاً کتاب مذهبی درست و حسابی بینشان نیست.

 من از حرف داود متعجب شدم و با ناباوری همراه داود و امیر بار دیگر همه لیست را مرور کردیم. داود راست می‏گفت این کتاب‏ها خیلی بدرد جلسه نمی‏خورد، یا لااقل برای موضوع «عبادت» نمی‏توانستیم مطلبی پیدا کنیم.

 امیر که وضعیت را چنین دید گفت: مرتضی، برو کلید را به مدیر تحویل بده.

 ولی من گفتم: شاید بعداً موضوعی را حاج آقا مطرح کند که لازم باشد از این کتاب‏ها استفاده کنیم.

 حالا همه بیایند بیرون می‏خواهم در کتابخانه را ببندم.

 همه بیرون آمدند و در را قفل کردم.

 دیگر ظهر شده بود. با صدای مؤذن، عده‏ی زیادی از دانش‏آموزان، به سمت مسجد حرکت کردند.

 من نیز همراه دیگران در نماز جماعت ظهر و عصر شرکت کردم.

 بعد از ظهر همان روز با استفاده از کتابخانه‏ی آقا سید رسول، توانستیم مطالب خوبی را برای جلسه آماده کنیم.



[1] غرر الحکم ح 6585

[2] غرر الحکم ح 980

[3] مستدرک الوسایل ج 12 ص 343

[4] غرر الحکم ح 2281

[5] غرر الحکم ح 9724

[6] بحار الانوار ج 75 ص 15

[7] ثواب الاعمال ص 343

[8] نهج البلاغه خطبه‏ی 167

[9] بحار الانوار ج 77 ص 137

[10] بحار الانوار ج 72 ص 236

[11] تنبیه الخواطر ج 2 ص 120

[12] غرر الحکم ح 2477

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۲/۰۳
یه روز ...

نظرات  (۱)

سلام برنامه کارکرد کی آماده میشه؟؟؟؟؟؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی